مریم
میخوام با زنبقها و یاسها به خانه ات بیایم. میخواهم همه عطرها و آینه های جهان را با خود بیاورم و یک فانوس کوچک و یک کوزه پر از دریا.میخوام روبروی تو بیدار شوم از کوچه های بی عشق بگریزم و برایت سیبی بکنم .
مریم مهربانم میخوام روشنترین پیراهنم را در بهترین نقطه شب بپوشم و ترانه هایم را به بوته های نعناع پیوند بزنم.میخواهم کلبه ای از شکوفه های نارنج بسازم و تو را در آن نیایش کنم و ستاره های مرده را در رودخانه بریزم . میخواهم دوباره بالهایم را از تو بگیرم.
مریم خم می شوم و به نام تو خرده ریزهای خورشید را از روی قله ها و دشتها جمع میکنم .ابرهای سپید را به هم گره می زنم و باران را با خونم می آمیزم . به نام تو نردبانی و از آسمان بالا می روم .
مریم . در باغهای یاد تو قدم می زنم و هر گلی را کلمه ای میبینم.با گل سرخ و بنفشه می نویسم
(( عشق)) و با ارکیده و گل داودی مینویسم (( تو ))
وای علی جان
چقدر قشنگ گفتی خیلی احساساتی شدم خیلی ناز هست خیلی قشنگه
سلام علی اقا
پس معلوم شد اسمش مریم بود خوب مشخص بود که اسمش مریم هست خیلی قشنگ نوشتی
موفق باشی
مثل همیشه عالی و 20
راستی تو پست بعدی در مورد مریم خانوم میگی
دوست من بسیار قشنگ بود موفق باشید
علی جان من نسبت به مریم حسودیم شد خیلی قشنگ گفتی منو تحت تاثیر قرار داد
موفق باشی
سلام علی آقا خوشحال شدم از اینکه شروع به نوشتن کردی امیدوارم که ادامه دار باشه
موفق باشید یادم رفت خیلی قشنگ بود
بعضی وقتها در باورم نمیگنجه که بعضی ها چرا اینقدر خوبن و اینکه چرا با وجود اینکه ژسرها این همه احساس خوب دارند چرا بعضی هاشون با محبت و عاشق هستند ولی بعضی ها اینقدر شیطان صفت ولی شما نمونه آدم خوب هستید برای من امیدوارم علی آقا کسی پیدا بشه که لایق شما باشه
طبع و احساس خوبی داری
خوشحالم که باز نوشته های شما را میبینم جناب علی
امیدوارم همیشه موفق باشید
سلام :
واقعا وبلاگ قشنگ و ... دارید ، نمی دونم احساسم رو وقتی داشتم حرف دل بچه ها رو می خوندم بگم . پدر عزیز من هم 28 فروردین 85 پرواز کرد در حالیکه 58 سال بیشتر نداشتند .به عنوان یک دختر باید بگم نبودن پدر در زندگی بزرگترین مصیبتی هست که می تونه آدم رو تا مرز مرگ ببره و عذاب آورترین واقعه دنیاست .هنوز هم باور نمی کنم رفته هنوز اتاقش بوی عطر تنش و می ده ، هنوز هم که هنوزه صبحها ساعت 5 که زمان رفتن بابا به سرکار بود از خواب می پرم و منتظرم بابا چراغ آشپزخانه را روشن کنه اما صد افسوس که بابا حسینم ... .
یه خواهشی دارم می خوام یه شعر تک و قشنگ برای بابا انتخاب کنم البته برای سنگ روی مزارشون .ممنون می شم شما هم به من کمک کنید .
براتون بهترین ها را آرزو می کنم.
سلام علی آقا
از شما کمک میخوام چون از نوشته ها که از قبل از شما خوندم میدونم پسر خوبی هستی
من دختری هستم که نسبتا آرومم البته الان خیلی بهتر شدم
مشکل من اینه که هیچ آقایی به من محل نمیذاره یا اګه میذاره آدم به درد بخوری نیست و قصد بدی داره من همیشه تو صحبت کردنم خیلی ادب رو رعایت میکنم خیلی سر سنګینم چهره ی خوبی هم دارم اندامم هم خوبه تا حدی تحصیل کرده ام خانواده ی خوبی هم دارم
نمی خوام از خودم تعریف کنم اما میخواستم مشکلم رو بدونید
خیلی کار ها رو بلدم (هنری مثل موسیقی نقاشی و...)
اما این مورد منو اذیت میکنه تو دانشګاه این همه همکلاس آقا داشتیم اونا اصلا منو تحویل نمیګرفتن حاضر بودن همه کار واسه دخترای دیګه کنن اما نه من
ګاهی اوقات که به کمکشون هم نیاز داشتم خیلی راحت میګفتن نمیتونیم کاری کنین واست حتی یه ک÷ی ګرفتن ساده رو
استاد نقاشیم آقای جوونی بودن و من فقې به چشم یه استاد بهش نګاه میکردم به من ګفت وسیله ای رو برای نقاشی برابی خودم بخرم اما میرفتم به مغازه هر چی توضیح میدادم متوجه نمیشد صاحب مغازه. که ګفت شماره ی استادتو بګیر خودش بهم توضیح بده.جلسه ی بعد رفتم ازش خواستم شمارشو بده(واقعا قصد بدی نداشتم) تا از مغازه بهش زنګ بزنم تا توضیح بده به فروشنده .اما خیلی راحت ګفت شرمنده من نمیتونم شمارمو بهت بدم این خیلی منو ناراحت کرد داشتم آتیش میګرفتم و میدیدم چه رابېه ای با بقیه ی دخترا داره
ګاهی میګم شاید خیلی سر سنګین بودن هم خوب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟
به خودم شک کردم میګم شاید عیب و ایرادی دارم که اینجور
سلام علی اقا خوب هستید والا دیدم همه سالاتشون را میکنند گفتم منم بکنم اگه میشه جواب بدید و از حرفاتون و نوشته هاتون خیلی خوشم میاد
خوشحالم که جایی برای بیان مشکلم پیدا کردم
من 25 سالمه و دانشجوی کارشناسی ارشد هستم. در دوران کارشناسی با پسری دوست بودم که عاشقانه دوسش داشتم ولی بعد از 2.5 سال از هم جدا شدیم. ضربه ای سخت بود اما باهاش کنار اومدم. درس خوندم و تو یکی از دانشگاههای خوب تهران برای ارشد قبول شدم و الان ترم2 هستم.
1.5 سال از شکست قبلیم میگذره. وقتی به تهران اومدم یکی از همکلاسی های سابقم در دوران کارشناسی، به من پیشنهاد داد. اون از دوستی قبلیم خبر داره و گفت که در تمام اون سال ها منو دوست داشته ولی ناامید شده بوده و وقتی فهمیده که من تهرانم و رابطم به هم خورده خواسته که یه شانس به خودش بده. پسر خیلی خوب و خوش نامیه از نظر اخلاقی و خیلی هم منو دوست داره.6ماهه که با همیم.من همون روزای اول قبل از اینکه بهش جواب مثبت بدم تمام حرفامو بهش زدم. گفتم که حاضر نیستم بیشتر از یک سال باهم دوست باشیم و باید بعدش نامزد بشیم.بهش گفتم که با خانوادش صحبت کنه و بگه تصمیمون چیه.
همه چیز به خوبی پیش میرفت تا عید امسال که با مامانش در مورد ازدواج صحبت کرد و مامانش آب پاکی ربخت رو دستش و گفت ازدواج براش زوده.
ما هردو تصمیم داریم برای ادامه تحصیل از ایران بریم. با این تفاوت که اون یک سال زودتر از من درسش تموم میشه و بخاطر سربازی مجبوره زود بره.
حالا من میگم که ما تا اخر تابستون عقد کنیم و اون بره و من یک سال بعد برم پیشش که مامانش مخالفه و میگه کار درستی نیست.
خودش میگه که بهتره بره و بعد از تموم شدن درس من، برگرده و عقد کنیم و من باهاش برم
به نظر شما کدوم درستتره؟ایا شما راه سومی هم پیشنهاد دارید؟
در ضمن این اقا 4ماه از من کوچیکتره و استقلال مالی نداره ولی خانوادش میتونن ساپورتش کنن
چند نکته دیگه:
1)من امادگی ازدواج ندارم ولی به علت اینکه دوستیمون طولانی نشه به نامزدی اصرار میکنم
2)این اقا به هیچ عنوان حاضر نیست بمونه تا بعد از سربازی باهم برای ادامه تحصیل خارج بشیم
3)بعد از یک هفته بحث و بررسی به این نتیجه رسید که جداشدن بهتره تا من اسیبی نبینم مگر اینکه حاضر بشم 2سال دیگه صبر کنم
4)رییس خانوادشون مامانشه و باباش هیچ نقشی نداره
5)خودش از ازدواج میترسه و بعد 6ماه اینو میگه
6)به شدت اصرار داره تصمیمی بگیره که من اسیبی نبینم!!!
7)من عاشقش نیستم و فقط دوسش دارم اما بهش وابسته شدم
اگر توضیحات کافی نیست بگید تا توضیح بدم
چه خوب می شد اگر، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس
و حلال را با حرام و دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا
عشق از دوستی پرسید : تفاوت من وتو در چیه ؟ دوستی گفت : من دیگران را باسلامی آشنا می کنم و تو با نگاهی . من آنها را با دروغ جدا می کنم و تو با مرگ...
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی