-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 مردادماه سال 1389 17:23
دوستان ببخشیذ از این به بعد تو بلاگ مینویسم بازم ببخشید http://tanatar-az-skoot.blogsky.com مطالب را اینجا دنبال کنید
-
رویا فرسوده من
جمعه 1 مردادماه سال 1389 20:56
کسی در شب نمیخواند ، شبْآوازِ مَرا بشنو ! مَرا در خود تماشا کن ! مَرا با من بخوان از نو ! نگو دیگر نمیآیی ، عزیزِ شب نیاسوده ! که من خو کردهام دیگر ، به این رؤیای فرسوده ! چه بیآیینه ویران شُد ، منِ عاشق ، منِ ساده ! منِ مدفون شُده در خود ، منِ از سکه اُفتاده ! چراغان کن سکوتم را ،...
-
خسته شدم
جمعه 25 تیرماه سال 1389 23:47
خدای مهربونم میشه بپرسم چی شده؟جوابمو میدی یا اینکه کمکم میکنی تا جواب سوالامو پیدا کنم؟این روزا بی حوصله شدم هر کتابی رو که شروع میکنم هنوز به صفحه بیست نرسیده رها میکنم دلیلش چیه که دیگه از مطالعه لذت نمی برم؟زندگی جنگ و دیگر هیچ چرا هیچ کششی واسم نداشت؟چرا عالیجناب سرخ پوش و عالیجنابان خاکستری رو تا صفحه 85خوندم و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیرماه سال 1389 13:56
سلام به همه دوستان والا این روزها هوا گرم هست روزگار خیلی بد میگذره نمیدونم از بدی هاش بم یا از خوبیاش از خوبی هاش اگه بخواهید بگم باید بگم که همیشه صداش برام انرژی داشت همیشه برام جذاب بود درسته خیلی وقتها با کاراش یه کاری میکرد که آدم از کرده خوش پشیمون میکرد ولی در کل برای من یه نفر جذاب بود ولی هیچ به خاطر من از...
-
مریضت شدم
یکشنبه 13 تیرماه سال 1389 14:23
من مریضت شدم زیر بارون رفتنو از کی آغاز کردی؟ مشتمو باز کردم ببینم تو رو تو دستم مث پروانه پرواز کردی مشتمو باز کردم ببینم تو رو تو دستم مث پروانه پرواز کردی اره تو پرواز کردی و من تو رو تو آسمان فقط نگاه کردم
-
سلامی دوباره
شنبه 12 تیرماه سال 1389 00:05
سلام دوستان من باز امدم البته رفته بودم ولی نذاشتید که مخصوصا بعضی هاتون که منو کچل کردید حالا ولش اصل این هست که امدم حاشیه را بی خیال امیدوارم حال همتون خوب باشه.....البته تو این چند هفته ای که نبودم فهمیدم دنیا فقط الکی هست همین و بس البته من هر روز تو مد یه چیز هستم در این روزهایی که نبودیم در خدمتتون به یه چیزها...
-
سلام و خدانگهدارتون
یکشنبه 16 خردادماه سال 1389 23:44
سلام خدمت تمام دوستان عزیز ببخشید دیگه انگیزه ای برام وجود نداره که آپدیت کنم اینجا را شاید یه روز دوباره آپ کردم به نظرم خیلی چیزها تمام شده اینم روش شاید یه روز با یه روحیه بهتر امدم سراغتون براتون نوشتم بازم ببخشید که تو این مدت اذییت کردم شما را خدانگهدار همگی
-
برای دلم که هیچ کس ندیدش
شنبه 8 خردادماه سال 1389 22:28
روز هایی هست که نمی دانی چرا, نمی دانی برای که , برای چه, و آخر چه دلیلی می تواند پشت اینهمه شوری و تلخی انباشته شده باشد. مثل کیسه ای پر از اشک می شوی شور و تلخ. مثل آن خوابی که در آن مرده بودی و دری دو تکه و سنگی تو را از بیرون از دنیای سیاه و سفید بیرون جدا کرد و داخل عجب رنگهای تر و تازه ای داشت با کیفیت ١٩ شاید...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خردادماه سال 1389 15:04
بازم سلام خانومها و آقایون امروز یه خبر خوندم مخم وایساد یه لک لک اره فقط یه لک لک نر یعنی مرد همه ساله 13 هزار کیلومتر راه را پرواز میکنه تا به به همسرش یعنی لک لک ماده برسه میبینید تو رو خدا خیلی این آقا لک لک کارش درسته واقعا که عاشق هست لک لک نر خوب امروز در مورد عشق میخواهیم صحبت کنیم خوب : اگر همه چیز برای...
-
فیلم دیشب
چهارشنبه 5 خردادماه سال 1389 09:51
سلام دوستان دیشب داشتم میومدم خونه گفتیم بزنیم ماهواره ببینیم دنیا دست کی هست دیدم خبری تو این دنیا بزرگی نیست گفتیم بریم تو کار تی وی خودمون رفتم کانال ۵ دیدم فیلم قشنگی هست تو این فیلم بازم یکی از حرفها من اثبات رسید یه یه پسر ۲۳ ساله یا یه خانوم ۳۳ساله ازدواج میکنه تا اینجا کار مشکلی نیست بلکه امر خیر هست بعد از...
-
من کی هستم ؟؟؟
سهشنبه 4 خردادماه سال 1389 10:34
خوب بازم سلام به همه نمیدونم چرا امروز هوا یه جوری هست البته خودمم هم یه جوری هستم ........ البته احساسی که الان دارم خیلی گفتنی نیست یعنی کلماتی براش پیدا نمیکنم که بتونم وصفش کنم وکلا احساس سبکی دارم افکارم یه ذره بهتر شده البته بماند که از بدی روزگار نالان و پریشانم ولی چه میشه کرد این رسم زمونه هست خوب نمیدونم چرا...
-
ما همدیگر را دوست داریم
چهارشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1389 22:33
با سلام خدمت دوستان شرمنده از اینکه نتونستم یه چند وقتی آپ کنم خوب حالا میریم سراغ کار خودمون میخوام یه نظر سنجی با یه موضوع جنجالی راه بیندازم موضوعش اینه روابط ج ن س ی در دوستی دختر و پسر ۱ـ به نظر شما خانومها و اقایون چه اونهایی که ازدواج کردن و چه نکردن میخوام بدونم شما تو رابطه ای که توش بودید تا حالا رابطه ج ن س...
-
هر روز که میگذرد به آخر داستان زندگی نزدیکتر میشویم
دوشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1389 23:38
سلام دوستان عزیز نمیدونم الان که دارم مینویسم احساس خیلی بدی دارم انگاری هیچی تو دنیا برام مهم نیست نمیدونم بعضی وقتها فکر میکردم کاشکی از هیچی خیر نداشتم کاشکی تو دنیا خیلی از چیزها وجود نداشت کاشکی تو دنیا فقط خوبی بود و آخرش فکر میکنم به این قضیه که خدایا تو اصلا منو برای چی دنیا آوردی کاشکی اصلا نبودم و نمیدیم...
-
در اینه به خود نگریسته ام.
چهارشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1389 23:57
امروز من دریافتم برای اولین بار که تنها یک نفر چون تو وجود دارد. که تنها یک نفر چون تو وجود دارد. تو می بینی همه چیز تغییر می کند. دیروز من در طلب تنها ماندن بودم . و امروز به تو که در کنارم باشی محتاجم... امروز باران از ورای پنجره ام می کوفت و من غمگینانه تکرار کردم: که تو هنوزم دوستم داری! من می دانم بدون وداع ترکت...
-
دلایل خیانت آدمها به همدیگر
شنبه 21 فروردینماه سال 1389 23:48
دوستان نظرتون را در مورد این اپیزود ها را بگید البته ناگفته این نوشته ها را خودشون برای من نوشتن و طلب کمک کردند و کاملا واقعی و من با اجازه خودشون براتون گذاشتم اینجا گذاشتم لطفا فقط نظراتتون را بگیدد اپیزود شماره 1 من 27 سالمه و حدود 8 ساله که عروسی کردم و با شوهرم هم دوست بودیم و عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم تا...
-
بهار کفن پوش
چهارشنبه 11 فروردینماه سال 1389 01:01
بهار نوشکفته ام کفن سرد زمستان به تن دارد هنوز برف باریده و یخ زده است خنده ی من در لبها. کجا مانده خورشید نگاهت بانو!؟ بتابان آفتاب نگاهت را بر یخ من واژه ها بر سر زبانم هوس روئیدن دارد. اینجا هنوز زمستان است. بهار بهانه است . من بهار را بی بهانه می خواستم. اینجا هنوز برف می بارد. زمستانی تر از بهار. اینجا هنوز حیرت...
-
امروز به دنیا امدم
جمعه 6 فروردینماه سال 1389 22:16
تولد تولد تولدم مبارک ......... مبارک مبارک تولدم مبارک ............. (چقدر خودم رو تحویل میگیرم) راستی سال نو همتون مبارک امید دارم که امسال سال خوبی داشته باشید خوش باشید همه دوستان
-
یک قلب لطیف
چهارشنبه 19 اسفندماه سال 1388 22:57
مطمین باش برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به یک قلب لطیف که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم
-
چند دقیقه پس از خداحافظی ای دوباره...
سهشنبه 11 اسفندماه سال 1388 09:34
دست هایم را که فشرد قلب و روحم در سخت ترین ثانیه های زندگی قرار گرفت. مرا میان آغوشش گرفت ، اشک هایم را با سرانگشتان مهربانش گرفت و باز در گوشم قصه ی مهربانی را زمزمه کرد. دیوانه شدم و باز میان ابهام قانون های زندگی ها حیران ماندم... اشک هایش را که از چشم هایش میگرفتم عمیق ترین دردهای هستی مرا در خود کشیدند و وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفندماه سال 1388 08:54
گاهی نه توان رفتن برایت میماند نه توان ماندن گاهی نه دوستی میماند نه دشمن گاهی نه کلامی میماند نه سکوت . . . آنگاه بدان که یا خودت در این دنیا گم شده ای یا دنیا را در خودت گم کرده ای که البته گم کردن بس بهتر از گم شدن است
-
حرفها نا گفته امروز من
پنجشنبه 29 بهمنماه سال 1388 23:21
مریم میخوام با زنبقها و یاسها به خانه ات بیایم. میخواهم همه عطرها و آینه های جهان را با خود بیاورم و یک فانوس کوچک و یک کوزه پر از دریا.میخوام روبروی تو بیدار شوم از کوچه های بی عشق بگریزم و برایت سیبی بکنم . مریم مهربانم میخوام روشنترین پیراهنم را در بهترین نقطه شب بپوشم و ترانه هایم را به بوته های نعناع پیوند...