دست هایم را که فشرد قلب و روحم در سخت ترین ثانیه های زندگی قرار گرفت.
مرا میان آغوشش گرفت ، اشک هایم را با سرانگشتان مهربانش گرفت و باز در
گوشم قصه ی مهربانی را زمزمه کرد. دیوانه شدم و باز میان ابهام قانون های
زندگی ها حیران ماندم... اشک هایش را که از چشم هایش میگرفتم عمیق ترین
دردهای هستی مرا در خود کشیدند و وقتی جاده او را با خود برد تمام غرور و
سرکشی ام فدای یک نگاه دیگر او شد... و زانو زدم روی تن داغ جاده... التماس
کردم... خود را گم کردم و تمنای با او بودن را با ناله فریاد زدم... باور
کنید همه ی وجود خود را برای با او رفتن گرو گذاشتم اما "نشد"... جاده که
او را با خود برد ، من هم رفتم. با همه ی دردهای غریب درونم. من هم رفتم.
با تمام درماندگی ها و تنهایی هایم. وارد اتاقم که شدم همه چیز بوی او را
میداد. انگار میان بزرگ ترین اتفاق روزگار تنها مانده بودم. انگار دردناک
ترین ثانیه های زمانه مرا در خود کشیده بودند... یادگار حضورش روی تمام
اشیای اتومبیلم مانده بود... روی صندلی که پر از عطر حضور پاک و مهربانش
بود نشستم.
موبایل را برداشتم و این اس ام اس را برایش خواستم بفرستم : "انگار باز هم
عاشق تر شده ام"... و دوباره تکرار غریبانه ی اشک ها و بی قراری ها...
یعنی خدا دلش نمی سوزد؟؟!!!
وای علی جان تو چرا اینقدر ناز مینویسی هر چی خواستم جلو خودم بگیرم نتونستم داره گریه ام میگیره
تقریبا یه ۵ روزی بود که میومدم ولی آپدیت نمیکردی پیش خودم گفتم لابد رفتی عروسی کردی ولی الان میبینم ازشم جدا شدی خب چاره چی هست این طبعیت خانومها هست و ما مردها باید بسازیم با طبیعت
سلام علی جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
دلم میسوزه که نمیشناسمت دلم میسوزه نمیدونم کی هستی و کجا هستی دلم میسوزه که ای همه حرف خوب برای من نیست کاش برای من بودی شاید ندونی با حرفات احساساتم جون میگیره پس بنویس برای من
مثل همیشه قشنگ و زیبا
سلام خوب هستید نوشته شما قشنک بود امیدوارم که همیشه شاد و سرحال باشید
قشنگ و جالب نوشتی و تو همچنان نمره بیست من هستی علی جان
نمیدونم چرا با این حرفات گریه ام میگیره دوست دارم علی جان کلامت بیشتر از این باشه و بیشتر اپ کنی
سلام علی جان ببخش من از اول که این سایت زدی داشتم میخوندم حرفات را میخوام از خودم بگم میتونی کمکم کنی
من مهسا هستم و پیشاپیش از توجه شما دوستان عزیز به نوشته هایم تشکر و قدر دانی می کنم
واقعیت این است که من مدتی است که در زندگیم به بن بست رسیده ام و راه حل خروج از این بن بست را پیدا نمی کنم. مدت ها با افراد مختلف صحبت کردم و حتی با افراد متخصص هم صحبت کردم اما نتوانستند کمکی به من کنند. شاید چون همیشه اون کسی که بقیه را کمک می کرد و می کند و کسیکه برای مشکلات همه راه حل دارد من بودم. و همیشه همه پیش من می آمدند و از من راه حل می خواستند.اما اینبار در مورد خودم دیگه نمی تونم و گیج شده ام.
چون همیشه فکر کرده ام که خیلی از مشکلات ریشه در بچه گی و دوران نوجوانی ما دارد تصمیم دارم که از زمانی که یادم می آید زندگیم را برایتان بنویسم تا بتوانید برداشت درستی از موقعیت من داشته باشید و از کمک های شما دوستان عزیز استفاده کنم.اما نمی دانم که مدیریت این سایت اجازه ی اینکار را به من می دهند یا خیر
هیچوقت فکرشو نمی کردم که روزی به اینجا برسم...روزی به جایی برسم که ندونم کیم، چی می خوام و به کجا می روم.گم شدم.همیشه تلاش کردم و زحمت کشیدم و دویدم ولی دیگه نمی تونم..خسته شدم خسته
خیلی وقته که وایسادم حداقل یک سالی میشه که دیگه هیچ کاری نمی کنم دیگه هیچ کاری. انقدر خسته ام که تمام روز را هم که بخوابم خستگیم بیرون نمیره مدت هاست که فقط می خوابم و وقتی بیدار می شم تنها کسیکه باهام حرف می زنه همسرم هستش و تمام حرفهام با اون شده گریه. صبح گریه ظهر گریه شب گریه...
اینطوری نبودم، خیلی شاد بودم خیلی، خنده های من معروف بود و بند نمی آمد تا جایی که همه ی اطرافیانم هم به خنده می افتادند.همسرم همیشه میگه که چشمات و خنده هات منو اسیرت کرد.
من مهسا هستم.25 ساله دانشجوی کارشناسی ارشد و در آستانه ی شروع زندگی مشترک زیر یک سقف... و دختری که هدف اش را گم کرده است.
من و همسرم دو سال پیش با هم آشنا شدیم با یک اتفاق بسیار ساده و همین اتفاق ساده زندگی منو تکان داد.از روز اولی که دیدمش فهمیدم خودشه، فرشته ی من فرشته ای که مدت ها بود منتظرش بودم و آرزوشو کرده بودم اونم از روز اول فهمید، همسرم فرشته ای بود که کم کم دردهای منو کم کرد زخم هامو التیام بخشید و مهسای ترسو را پناه داد و منو به خودم نشان داد. مدت ها طول کشید و بسیار زحمت کشیدیم و مبارزه کردیم تا تونستیم زن و شوهر شویم...
و حالا به امروز رسیده ام روزی که چند ماه دیگه عروسی منه و نتیجه ی شیرین تمام این زحمت ها را خواهم دید اما...
دختر نمونه...
ار روزی که یادمه دختر نمونه بودم.از زمانی که رفتم مدرسه همیشه شاگرد نمونه بودم همیشه معدلم بیست بود و همیشه موردی برای پز دادن معلم،پدر مادر،فامیل...بهترین بچه ای که یک پدر و مادر می تونن داشته باشند هیچوقت براشون مشکل ساز نشدم هیچ وقت، همیشه مشکلات اطرافیانم را هم من حل کردم. از زمانی که بین دعواهای پدر و مادرم تو سن 6-7 سالگی وایسادم و آشتیشون دادم، نذاشتم خواهرم هیچوقت حس ترس از جدایی پدر و مادر را در بچگی بچشه و همیشه در اون لحظه هایی که خودم پر از ترس بودم به اون دلداری دادم که من هستم نترس و بازیتو بکن.هیچکس نفهمید که من خودمم بچه بودم این حس ترس از تنهایی تا امروز هم باهام هست.
مهسا کم کم بزرگ میشه و باز هم درس میخونه درس و درس، توی سخت ترین امتحانات قبول میشه، بهترین توی ورزش،انگلیسی،موسیقی،هر روز سه چهار تا کلاس از این کلاس به اون کلاس بدو بدو...
مهربون ترین و صادق ترین دختر کلاس که همه ی بچه ها دوستش دارند.مشاور تمام وقت مشکلات تمام بچه ها...
هیچ کسی نمی تونست هیچ نقصی روی دختر نمونه بگذارد جز اینکه دختر نمونه کمی اضافه وزن داشت.چقدر سر این موضوع تحقیر شدم جقدر متلک خوردم و چقدر تلاش کردم که رفعش کنم نشد.
وقتی نتونستم رفعش کنم باز هم همه گفتنند بدو مهسا، مثل کسی که مشکل بزرگی و عیب بزرگی دارد دویدم و باز به حسنام اضافه کردم، هیچ کسی بهم نگفت که مشکلی نداری و اشتباه تو ذهنت کردند.
خیلی زحمت کشیدم باز هم بهترین توی همه چیز،بهترین رشته را در دانشگاه قبول شدم،بالاترین مدرک زبان را گرفتم،2 تا رشته رو با هم در زمان لیسانس خوندم بالاترین معدل توی هر دو رشته شدم، اینقدر تعداد دوستام زیاد شده بود که دیگه به خیلیاشون نمی رسیدم، بهترین تیپ را می زدم و قشنگترین آرایش را می کردم.خیلی وقت ها خیلیها بهم حسودی کردند خیلیها هم صادقانه جلو آمدند و ازم یاد گرفتند.
اولین پسری که توی زندگیم اومد با اینکه خیلی از من پایین تر بود منو با همین اضافه وزنم کوبید و داغونم کرد و رفت. پیش خودم گفتم که دیگه نمی ذارم کسی اینکارو باهام کنه و کلا بیخیال ارتباط با پسرها شدم و باز هم رفتم دنبال اضافه کردن به حسنام تا اینکه لیسانس گرفتم...
لیسانسم را که گرفتم احساس آزادی و خوشحالی عجیبی داشتم، یه جورایی احساس می کردم دیگه انتظارات تموم شد.دیگه از الان می تونم برم دنبال اون زندگی که خودم دوست دارم.
یک مدتی هیچ کاری نکردم و همه چیز را گذاشتم کنار.نه درس نه موسیقی نه زبان نه ارتباط با دوستان و فامیل... یک مدت که گذشت فشارها شروع شد که چرا کاری نمی کنم و می خوام چیکار کنم. کلی توضیح دادم که نمی دونم و میخوام فکر کنم بفهمم واقعا چی می خوام از زندگیم.
خیلی دلم می خواست برم کار کنم و در زمینه ی کاری پیشرفت کنم.همیشه آرزوم بوده که خودم شرکت بزنم و مدیر عامل شرکت بشم.هر وقت این حرفو به هر کسی زدم اولش شاخ درآورده ولی بعدش که براش توضیح دادم گفته مطمئنم که می تونی...
علی جان میشه بهم میل بزنی و با حرفات ارامم کنی و بعد اینکه شما از کجا ایران هستید اصلا تو ایران هستی علی جان دوستدارم جوابمو بدی
سلام
ببخشید دیدم دو سه نفر جواب گرفتن علی اقا من هم گفتم از تجربیاتت استفاده کنم
من دختری هستم که نسبتا آرومم البته الان خیلی بهتر شدم
مشکل من اینه که هیچ آقایی به من محل نمیذاره یا اګه میذاره آدم به درد بخوری نیست و قصد بدی داره من همیشه تو صحبت کردنم خیلی ادب رو رعایت میکنم خیلی سر سنګینم چهره ی خوبی هم دارم اندامم هم خوبه تا حدی تحصیل کرده ام خانواده ی خوبی هم دارم
نمی خوام از خودم تعریف کنم اما میخواستم مشکلم رو بدونید
خیلی کار ها رو بلدم (هنری مثل موسیقی نقاشی و...)
اما این مورد منو اذیت میکنه تو دانشګاه این همه همکلاس آقا داشتیم اونا اصلا منو تحویل نمیګرفتن حاضر بودن همه کار واسه دخترای دیګه کنن اما نه من
ګاهی اوقات که به کمکشون هم نیاز داشتم خیلی راحت میګفتن نمیتونیم کاری کنین واست حتی یه ک÷ی ګرفتن ساده رو
استاد نقاشیم آقای جوونی بودن و من فقې به چشم یه استاد بهش نګاه میکردم به من ګفت وسیله ای رو برای نقاشی برابی خودم بخرم اما میرفتم به مغازه هر چی توضیح میدادم متوجه نمیشد صاحب مغازه. که ګفت شماره ی استادتو بګیر خودش بهم توضیح بده.جلسه ی بعد رفتم ازش خواستم شمارشو بده(واقعا قصد بدی نداشتم) تا از مغازه بهش زنګ بزنم تا توضیح بده به فروشنده .اما خیلی راحت ګفت شرمنده من نمیتونم شمارمو بهت بدم این خیلی منو ناراحت کرد داشتم آتیش میګرفتم و میدیدم چه رابېه ای با بقیه ی دخترا داره
ګاهی میګم شاید خیلی سر سنګین بودن هم خوب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟
به خودم شک کردم میګم شاید عیب و ایرادی دارم که اینجور
نوشته هات واقعا زیبا هستند اصلا بهت نمیاد پسر باشی
قصه لیلی
خدا مشتی خاک را بر گرفت. میخواست لیلی را بسازد، از خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.
سالیانی است که لیلی عشق میورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هر که خدا در آن بدمد، عاشق میشود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، نام دیگر انسان. لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانهها عاشق بودند، بیتاب بودند، توی انار جا نمیشدند. انار کوچک بود، دانهها بیتابی کردند، انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد. مجنون به لیلیاش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.
خدا ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد. آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلیاش را بسازد ...
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویش.
شیطان گفت: آسودگی است، خیالی است خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...
و این چنین دنیا پر شد از لیلیهایی زود، لیلیهای ساده اینجایی، لیلیهایی نزدیک لحظهای.
خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و میدانست که لیلی تا ابد طول میکشد. لیلی میدانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
لیلی راهها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را مینگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهیاش را.
خدا به مجنون میگفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش میداد.
خدا ثانیهها را میشمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه میخواست، صبوری لیلی ریشهاش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایهاش خنکی زمین شد، مردم خنکیاش را فهمیدند، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به راه است چرا که درخت لیلی ریشه میکند.
خدا درخت ریشه دار را آب میدهد.
مجنون نمیآید، مجنون هرگز نمیآید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت ریشه میخواهد.
لیلی قصهاش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.
خدا گفت: هیچ کس جز تو قصهات را تغییر نخواهد داد. لیلی! قصهات را عوض کن.
لیلی اما میترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ به مردن لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق میورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده میخواهد.
لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.
لیلی! زندگی کن.
اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفرههای خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچههای زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصهات را دوباره بنویس.
لیلی به قصهاش برگشت.
این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلیهای ساده گمنام ...
سلام علی جان میشه کمکم کنی
یه مشکل جدی واسم پیش اومده خاهش می کنم هر چه سریعتر راهنماییم کنید.
من به یه خانومی ابراز علاقه کردم و این رو هم ازشون شنیدم که این علاقه دو طرفه هست اما این خانوم به هیچ عنوان زیر بار ارتباط فقط برای آشنایی هم نمی ره و به من می گه من آمادگی فکر کردن به این مسائل رو ندارم و نمی تونم به شما قولی بدم و من می خوام درس بخونم و تصویری از آیندم ندارم و از این جور حرفا.
اما حرفایی که این خانوم داره می زنه مفهومش چی می تونه باشه ؟ این حرفا رو چرا از اول به من نمی گفت اصلا چرا وقتی من ازش پرسیدم این علاقه دو طرفه هست گفت آره؟
من این طور فکر می کنم که اگه فرضا یه نفر دیگه که 3،4 سال از من بزرگتر باشه و بیاد به این خانوم حرفای منو بزنه به هیچ عنوان این خانوم دیگه نمی گه من آمادگی این کارو ندارم. ولی چون من هنوز دانشجو هستم و مشخص نیست در آینده موقعیت خوبی خواهم داشت یا نه این حرفا رو به من می زنه . حالا نقطه عجیب واسه من اینه که این چه جور علاقه ای هست که آدما رو با موقعیت هاشون می سنجه.
واقعا اعصابم بهم ریخته این همه به کسی علاقه داشته باش و حاضر شو واسش هر کاری بکنی اونوقت طرفت فقط موقعیت واسش مهم باشه
خواهش می کنم بهم بگید رفتار این خانوم طبیعیه و من دارم اشتباه می کنم یا نه این واقعا آدم بی انصافیه؟
زود بهم کمک کنید که دارم قاطی می کنم
دوست عزیز واقعیت تلخ اینه که معمولاً دخترها در ایران البته نه همه اما خیلی از اونها دنبال موقعیت پسر( پول،مدرک تحصیلی، محل سکونت، باکلاس بودن یا نبودن شغل،...) هستند... یک حقیقته[]
قسمتی ازین حقیقت جز اصول زندگیه .
یک مثال براتون میارن :
خود شما حاضر هستید با یه دختر زشت که کارتن جمع می کنه و می فروشه و سواد خوندن و نوشتنم نداره و خونه زندگیم نداره ولی آدم خوب و با اخلاقیه ازدواج کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینا شرط های لازمن ولی ملاک و وسیله سنجش نیستن . وقتی مخربه که افراط یا تفریط توش باشه. این همه در مورد آْقایون صادقه هم خانوما . اینکه ما خودمون این جوری نیستیم شرط صدق کردنش فقط در مورد جنسیت مخالف نیست.
حالا میایم سر بحث شما . خودش به شما گفته اگر موقعیت دیگه ای بود و کسی این حرفها رو بهش میزد قبول میکرد ؟ یا برداشت خودتونه که انقدر درگیرتون کرده .
به نظر من اون نخواسته خودش رو درگیر یک رابطه بی هدف کرده باشه که کار خوبیم کرده.
شما مطمئنید که خانوادتون انتخاب شما رو می پذیرن؟
مطمئنید که انتخابتون درسته ؟
مطمئنید که به زودی می تونید مسئولیتهای یه زندگی رو قبول کنید؟
100 % مطمئنید تا آخر پای این فرد می ایستید و جا نمیزنید؟
خیلیا میان و میگن دوست داریم که چی ؟ از کجا مطمئن باشیم کی راست میگه کی دروغ؟ من جای شما بودم خیلی خوشحال میشدم که طرفم خودش رو صرف روابط بچگانه نمی کنه و حواسش جمعه. این به معنی عدم علاقه به شما یا دنبال موقعیت بهتر بودن نیست.
حالا الان چی کار کنید:
من جای شما بودم خودم میرفتم جلو ( خدا زبون و برا چی بهم داده؟) و موقعیت الانم و موقعیتی که در اینده بدست میارم ( داستان تخیلی نباشه کاری که امکان و ظرفیتیش رو دارید ) رو براش میگم و چون اون قبلا بهم گفته بوده که این علاقه دو طرفست میگم نهایت تلاشم رو میکنم برای دست آوردن یه موقعیت مناسب ( فقط زبونی نمیگم مردم پاش وایمیسم )و خوب اونوقت با توجه به نظری که از اول در موردش داشتم و دو طرفه بودنش و جوانبی که قبلا بررسی کردم ازدواج می کنیم .
دوست عزیز ساسان واقعیت تلخ اینه که معمولاً دخترها در ایران البته نه همه اما خیلی از اونها دنبال موقعیت پسر( پول،مدرک تحصیلی، محل سکونت، باکلاس بودن یا نبودن شغل،...) هستند... یک حقیقته
سلام علی جان
من مردی هستم 31 ساله دارای قیافه متوسط و قد متوسط چندین سال است که به خواستگاریهای متفاوت میروم . نظر من پیدا کردن کسی است که به دلم بنشیند ولی این اتفاق نمی افتد در اخرین خواستگاری که رفتم و هنوز جواب نداده ام و دودلم خانواده خوب و دختر نیز از نظر اعتقادی و شرایط دیگر مناسب است ولی قیافه اش را هر چه سعی می کنم کاملا قابل هضم نیست (قیافه زشت نیست ولی؟ ). از یک طرف دیر شدن در سن ازدواج برایم استرس ایجاد کرده و اینکه شاید مورد دیگری پیدا نشود و از طرف دیگر این مورد برایم مشکلی شده . نمی دانم ولی در دل نشستن و کمی زیبا بودن را می پسندم ولی در موردهای قبلی که قیافه ها پسند من شدند انها من را نپسندیدند. چه کار کنم؟
سلام میخوام تریپ مذهبی جواب بدم
برادر گرامی این حق شماست که با خانمی ازدواج کنید که زیباییش رو بپسندید اما به نکاتی توجه کنید :
زیبایی یک مفهوم نسبیه نه مطلق . گاهی کسی به نظر شما زیباست اما به نظر دیگران خیر و گاهی هم برعکس . در ازدواج یکسری معیارهای اصلی و مهم وجود داره مثل : تدین و اخلاق و یکسری معیارهای فرعی و جنبی مثل زیبایی و تخصیلات و ....زیبایی در امر ازدواج یکی از معیارهای فرعی ست نه اصلی البته شاید نظر شما این نباشه .
د رهر ازدواجی باید ابتدا معیارهای اصلی رو مد نظر قرار داد بعد معیارهای فرعی رو .
یعنی اگه این خانم از نظر دیانت و اخلاق حسنه و شرافت خانوادگی مشکلی نداره و در ضمن گفتید که زشت هم نیست و فقط به دل شما ننشسته ، میشه بیشتر روی این مسائل فکر کنید و اصلا" شاید شما کلتا" تو این مورد سختگیر باشید . پس میشه منطقی تر فکر کرد .
در ضمن شما باد کسی رو انتخاب کنید که حتی از لحاظ ظاهری با شما تناسب داشته باشه اگه خودتون معمولی و متوسط هستید باید همسری در حد خودتون انتخاب کنید چون زیباتر از خودتون هم یا همونطوری که گفتید شما رو نمی پسنده یا اگه بپسنده بعدها مشکل ساز میشه .!
و نکته دیگه اینکه بعد از ازد.اج خیلی از ظواهر فراموش و عادی میشه و مسائل مهمتری هست .
اما اگه واقعا" زیبایی براتون خیلی مهمه ، تا وقتی مطمئن نشدید و کسی به دلتون ننشسته ازدواج نکنید !