فقط لحظه ای تنهام نزار ای عشق

احساسات خودم نسبت به محیط پیرامونم ......

فقط لحظه ای تنهام نزار ای عشق

احساسات خودم نسبت به محیط پیرامونم ......

در اینه به خود نگریسته ام.

 امروز من دریافتم
برای اولین بار
که تنها یک نفر چون تو وجود دارد.
که تنها یک نفر چون تو وجود دارد.
تو می بینی
همه چیز تغییر می کند.
دیروز من در طلب تنها ماندن بودم .
و امروز به تو که در کنارم باشی محتاجم...
امروز باران از ورای پنجره ام می کوفت
و من غمگینانه تکرار کردم:
که تو هنوزم دوستم داری!
من می دانم بدون وداع ترکت کردم.
اما یاد تو به دنبال من بود
از ورای هر اقیانوسی که می گذشتم...
باز خواهم گشت
زیرا که نیازمند توام.
باز خواهم گشت
زیرا بدون تو بیش از این توان نفس کشیدن ندارم.
باز خواهم گشت
زیرا که می دانم تو در انتظار منی.
باز خواهم گشت
زیرا بازگشت همان چیزی است که من می خواهم.
باز خواهم گشت
زیرا که دیگر من همان انسان قبل نیستم.
امروز
در اینه به خود نگریسته ام.
و بسیار خلاء ها دیده ام.
و بسیار اندوه ها دیده ام.
 من می دانم
و می دانم توان یافتن مرحمی را بر ان دارم.

نظرات 6 + ارسال نظر
اسفندیار جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 01:40 ب.ظ

داداش کلامت را عشقه

سمیرا جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 09:54 ب.ظ

سلام
خوبی علی جون
نوشته هات زیبا و خیلی قشنگ هست
همیشه خندان باشی

الناز جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:34 ب.ظ

سلام علی آقا
عزیزم میشه یه ذره هم در مورد خودت توضیح بدی دوست دارم بیشتر با شخصیتت آشنا بشم

نه نمیشه یه ذره از خودم بگم در ضمن دوست ندارم کسی از شخصیت من مطلع بشه .............. حرفی هست

مهدیس جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:48 ب.ظ

حالا چرا علی جان اینقدر عزیزم عصبانی هستی

شیرین جون شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 03:44 ب.ظ

سلام علی جان
یه نقد ازت بکنم
به نظر من احساست خوبه همه چیت خوب بود اون اول ولی به نظر من اول غمگین تر بودی تا الان علتش چی میتونه باشه

حامی یکشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 05:47 ب.ظ

هستی

هوای دلم ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود رگهایم سر شار از نور شود
دلتنگی مرا آرام جان گیرد

هستی

هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشمت را
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد

هستی

یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالهایت
در تندباد عشق نلرزد

هستی

آن گونه دوستت دارم که حرمت عشق را
احساس می کنم
آن گونه دوستت دارم که آسمان را "
یکجا هوای زمزمه دارم "
آنگونه دوستت دارم که هر" نفسم " زمزمه حضور توست بودن توست

هستی

چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم

هستی

کنار خلوتم بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران و برف
بنشان مرا به منظره ی رویش شکوفه ها
من سبز می شوم
می بالم و به اوج می رسم

هستی

ستاره های کلامت را
در لحظه های سکوت عشقمان
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق

هستی

تمام حرف دلم این است
من دوست داشتن را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد