فقط لحظه ای تنهام نزار ای عشق

احساسات خودم نسبت به محیط پیرامونم ......

فقط لحظه ای تنهام نزار ای عشق

احساسات خودم نسبت به محیط پیرامونم ......

سلام و خدانگهدارتون

 سلام

 

خدمت تمام دوستان عزیز ببخشید دیگه انگیزه ای برام وجود نداره که آپدیت کنم اینجا را شاید یه روز دوباره آپ کردم  

به نظرم خیلی چیزها تمام شده اینم روش  شاید یه روز با یه روحیه بهتر امدم سراغتون براتون نوشتم

بازم ببخشید که تو این مدت اذییت کردم شما را  

خدانگهدار همگی

نظرات 24 + ارسال نظر
شراره سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:13 ق.ظ

فقط بگم خیلی بی معرفتی

نسرین جونت سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:16 ق.ظ

سلام علی جان نه دیگه
من به همه دیونه باریهات عادت کردم نرو
اگه بری ژس من کجا را بیام بخونم با کدوم حرفت گریه کنم

شما کی جون ما بودی خبر نداشتیم
بعد یه جوری نوشتی انگار ۵۰۰ سال هم دیگر را میشناسیم
بابا بیخال شو

سوسن خانوم سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:50 ب.ظ

آخه چرا علی جان

سودابه چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:44 ق.ظ

سلام چی بگم وقتی میخواهی بری
بگو که چه بگویم

راضیه چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:53 ق.ظ

سلام علی جان میشه به ما بگی چرا دیگه آپنمیکنی دوستدارم بدون

الناز چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:59 ب.ظ

علی جان چه بی صدا رفتی
این رسمش نبود

مریم چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:09 ب.ظ

دلت میاد بری علی جونم اینهمه دختر را تنها بزاری
اگه بری ما چیکار کنیم

صوری جون چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:19 ب.ظ

ای بابا علی جون آخه چرا
بابا لمون تازه داشتیم با هم حال میکردیم

[ بدون نام ] چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:30 ب.ظ

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر
سرزده می اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت نوبتِ خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

برای تو عزیزم سه‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:35 ب.ظ

من مریضت شدم ...

تاریخها را گم میکنم... فقط یادم هست که این را باد از من میدزدید .. و جمله هایم به دست موشهای کوری که بر واژه هایم پرسه میزنند ، جویده می شد ...

من مریضت شدم زیر بارون..

باران بی گناه بود.. من خیلی وقت بود تنها بودم...حتی قبل از تولدم .... فقط خواستم همه چیز را گردنِ عشق انداخته باشم ..

من ...

باران نمی بارد .. پس به چه بهانه ای مریض میشوم ؟

برای تویی که نمیشناسم
چه زیبا کلمات را در کنار هم نوشتی
همیشه موفق و پایدار باشی

برای تو عزیزم سه‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:45 ب.ظ

فصل پرواز پرستوهای نور
می بره مارو به اون روزهای دور
میبارید از آسمون پولک و یاس
فکر میکردیم همه دنیا مال ماست
خوش نشستی به دل منتظرم
گفتی پا به پام میای هرجا برم
ولی تو نشستی توی نیمه راه
نگو به عقوبت کدوم گناه
دل به دریا زدی اما بی هوا
زیر و رو شد همه چی با یه خطا
سرنوشت رو دیگه سرزنش نکن
حالا که شدی گرفتار بلا
گله کم کن پرشکسته که نمرده شوق پرواز
آسمون نرفته از یاد با دوبال من کن آغاز
قانون زندگی اینه با کسی شوخی نداره
کمر همت و بستی حالا یا علی دوباره
ابر غفلت پر رگبار غمه
هنوزم قصه سیب و آدمه
واسه جبران شکستن یه دل
قد کهکشون پشیمونی کمه
راه نداره به دل من هرکسی
نشو تسلیم غم دلواپسی
روی جاده های عبرت پابذار
بیا با من تا به دریا برسی

برای تو عزیزم سه‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:03 ب.ظ

(( فرصت بده ))

به من فرصت بده می خوام دوباره عاشقم باشی

نگو همرنگ تردیدی دلت می خواد که تنها شی



به من فرصت بده میخوام دوباره عاشقت باشم

از اینجا تا ته دنیا ، برات تصویر رویا شم



نگو این فاصله حالا ، برای ما یه پایانه

نگو دریای عشق ما ، بازم درگیره طوفانه



نمیخوام اینهمه احساس، بره از دستمون راحت

نمیذارم نبود من ، برای تو بـشه عادت



به من فرصت بده بازم میخوام عاشق بشی با من

تموم شه این شب تیره ، بشه فردای ما روشن



نگو این فاصله حالا ، برای ما یه پایانه

نگو دریای عشق ما ، بازم درگیره طوفانه

بی تو تبعیدم به این تنهایی سه‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:32 ب.ظ

خستم از غمی که پنهون تو رگ ترانه هامه

خستم از نت به نت ِ بغضی که آهنگ صدامه



خستم از هراس هر کوچ که یه عمره با دلم هست

خستم از این همه بیراهه ی بی مقصد ِ بن بست



یه هوای تازه میخوام برای نفس کشیدن

یه کمی شوق دوباره واسه آزادی رو دیدن



یه کف دست آسمونُ قد یک روزنه- خورشید –

که نجاتم بده از این همه تاریکی و تردید



بسمه هر چی خوشی که روزگار ازم گرفته

بسه هر چی دست تقدیر من ُ دست ِ کم گرفته



وقتشه !! باید ببندم دفتر گذشته ها رو

که تو آینه ها ببینم رنگ لبخند خدا رو



این خود منم که باید رو گذشته م پا بذارم

تو همین لحظه تموم ِ گریه هام ُ جا بذارم



این خود منم که باید – من ُ – از اول بسازه

این " من ِ آخر خط ُ " واسه یک شروع تازه ...

مهم نیست ! چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:19 ق.ظ

سلام و شب عالی متعالی .

مدتی هست که وبلاگ شما رو میخونم ... ساکتم اما خیلی وقتها خیلی حرفها و کامنت ها بود که میخواستم بنویسم اما سکوت را ترجیح میدادم ، نمی گم که به مطالبتون علاقمند شده بودم ، نه! سبک نوشتن شما برام جالب بود .. یکی از دلایلم هم وجود خانومهایی !!! بود که اینجا برای شما کامنت میزاشتن ... و تنها تاسف بود که میشد برای آنان خورد که چطور راضی هستن احترام خودشون رو خودشون به دست خودشون از بین ببرند ... به هر حال میامدم و میخواندم ولی ساکت ! تا این پستتون رو دیدم ، نوشتید که انگیزه ای برای نوشتن ندارید ، نمی خوام نصیحت کنم چون از نصیحت بیزارم ولی فکر نمی کنید که چه انگیزه ای برای شما بالاتر و مقدس تر از خود شما ! چرا دید ما نسبت به موضوعات پیرامونمون با یه شکست عوض میشه ؟! چرا یادمون میره این ماییم که زنده ایم و در حال نفس کشیدن و دلیل اصلی اول ما هستیم بعد دیگری !! من هم قبلاً اینطور فکر میکردم ، با شکستی ، شکستم و از زندگی نا امید شدم ، اما وقتی از جا برخاستم که خودم رو پیدا کرده بودم و دیدم نسبت به خیلی از مسائل عوض شده بود ، دانستم تا من هستم باید زندگی کنم ، نه ! تنها به این دلیل که چون زنده ام باید زندگی کنم ،! نمی گم دوباره شروع کنید به نوشتن ، نه ! می گم فراموش نکنید خودتون رو که مهمید حداقل برای خودتون و کسانی که برای شما تنها و تنها به خاطر خود شما ؛ ارزش و احترام قائلند و دوستتون دارند . یادتون نره ما همه دوستی مهربانتر از حتی پدر و مادر داریم ، خدای رحمان و رحیم که حامی تمامی بنده هاشه ! یادتون نره نعمت های رو که خداوند با عشق تقدیم تمام بنده هاش کرده ، برخی از نعمت هاش هم خاص و منحصر به شخصی است که خودش رو خاص ببینه ! و خاص خودش و روحش رو پرورش بده !



یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است .

خیلی وقتتون رو گرفتم ، موفق باشد و پایدار .

ژینا شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:12 ب.ظ

اگه من ازت درخواست ازدواج کنم چیکار میکنمی
خوشگلم هم ژول هم تحصیلات

عشق من شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:14 ب.ظ

سلام علی جان
ببین همه آدمها تو زندگی به یه جایی میرسن که فکر میکنند بسه ولی در کل نباید اینجوری باشه اگه باشه همه دنیا استاپ میکنه

نوشین شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 06:42 ب.ظ

سلام علی جان امیدوارم ایمیلی برات نوشتم خونده باشی دوست دارم بازم شروع کنی به نوشتن حیف که ایران نیستم وگرنه خدمتتون میرسیدم
دوست دارت نوشین

مونس شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:05 ب.ظ

سلام
دیونه چرا اینقدر کامنت گذاشتم ثبتش نکردی تو سیستم
خیلی بدی فقط اینو بگم
راستی چرا نمینویسی مگه دست خودت هست باید بنویسی چون من میخوام حالا بنویس
در ضمن چند تا شعر غمگین هم بنویس
بوس
بای

ما دیونه شما سالم
جدیدا همه هر چی میاد تو ذهنشون میارن رو زبونشون
حواسم نبود اجازه بگیرم

شیدا شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:12 ب.ظ

مونس دیونه خودتی و جد ابادت
مگه علی بابات هست که طلبکاری مواظب صحبت کردنت باش هر چیزی نگو
علی جان از طرف این دختر نادان عذر خواهی میکنم

خواهشا تمومش کنید
منم دیونه خوبه فقط دیگه تمام

شهین شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:23 ب.ظ

سلام
علی جان
یه سوال چرا دیگه نمیخواهی بنویسی میشه دلیل منطقی بیان کنی دوست دارم بدونم که دلیل اینکه انگیزه ات را از دست دادی چی بود

راضیه شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:48 ب.ظ

سلام
منو یادت هست
من همونیم که میخواستم خودکشی کنم همونی که دوست پسرم منو بدبخت کرد رفت همونی که آبروم را برد نتونستم سر بلند کنم حتی ژیش خواهر کوچکم
یادته
علی آقا تو به من یاد دادی که چه جوری با مشکلاتی که برام ژیش امده بود کنار بیام
حالا دارم میبینم خودت ناامید هستی میدون خالی کردی
تو معلمی هستی که خوب درس دادی ولی خودت چرا علی آقا

خوشحالم که خوب هستی همیشه پایدار باشی

هستی یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:51 ب.ظ

یکی بود یکی نبود
یک مرد بود که تنها بود
یک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود .
مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید
مرد سرش را پایین آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید
خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی
مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند
خدا خوشحال بود
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد
دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند
خدا خندید و زمین سبز شد
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت
خاک خوشبو شد
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند
مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را دید و خندید
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد
. راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند
خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند
و پرنده هایی که....
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود
.............................................................................................
هر موقع دوست داشتی بنویس
زیبا بنویس
با عشق بنویس

برای تو عزیزم یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 01:56 ب.ظ

سلام
خوبی علی جان
همیشه نوشته هات برام جالب بود یعنی جنسش از چیز دیگه بود
حالا هم داری میری اگه میشه نرو بمون و بنویس و نشون بده قوی هستی

هستی یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 05:47 ب.ظ

سلام برای تو
علی جان نمیدونم چی شد نمیدونم که چرا بی انگیزه شدی اصلا چه جوری شد و چرا شد امیدوارم همه چیز به روز اولش برگرده

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد