سلام به همه دوستان
والا این روزها هوا گرم هست روزگار خیلی بد میگذره نمیدونم از بدی هاش بم یا از خوبیاش
از خوبی هاش اگه بخواهید بگم باید بگم که همیشه صداش برام انرژی داشت همیشه برام جذاب بود درسته خیلی وقتها با کاراش یه کاری میکرد که آدم از کرده خوش پشیمون میکرد ولی در کل برای من یه نفر جذاب بود ولی هیچ به خاطر من از خودش نگذشت هیچ وقت به خاطر من از خودش نگذشت ولی من بارها گذشتم شاید به نظر خیلی به چشم نیاد ولی میتونم بگم به نظر خودم گذشتم این حق من بود که از با او بودن لذت ببرم ولی اون اینو نمیخواست نمیمیدونم شایدم میترسید شاید خیلی چیزها دیگه
همیشه و همه جا دنبال کسی بودم که بی منت آدم را بخواد به نظر من ایتها بهترین آدمها رو زمین بودن ولی خب تو قانون دنیا این هست که همیشه آدمها رنگ میبازن
یادمه اصلا به من شعر نمی خورد یادمه من با این موضوع بیگانه بودم در نگاه خیلی ها ولی بازم من اینجوری نبودم راستی چرا ما آدمها میتونیم نسبت به خیلی ها بد بین یا حداقل خوشبین نباشیم
چرا نمیتونیم یه کسی را برای همیشع باور کنیم چرا نمیتونیم خودمون را به راحتی به طرفمون اثبات کنیم
چرا واقعا چرا
من همیشه دوست داشتم تو زندگی یه همسر داشته باشم که باهاش راحت باشم اصلا دوستم باشه بزنیم تو سر همدیگه هیچ وقت به این فکر نکردم که بخوام تلافی کنم هیچ وقت چون میدونم با این کار زندگی خودمو کردم تو گور
دوست داشتم همیشه منو بفهمی به نیازهام توجه کنی به نظر من ادم اگه ۱۰ روز میتونه بهترین روزها زندگی را با یکی داشته باشه بهتر و ارزنده تر هستتا اینکه با یکی صد سال زندگی کنی که بهترینی اصلا نداشته باشی
تا حالا تو زندگی کی بهترین سکس را داشته هر کسی تو ذهنش دوست داشته بهترین سکسش را با یکی داشته باشه خوب منم دوست دارم با تو داشته باشم ولی تو نخواستی
اره نخواستی چون ............................................................
حالا باید بگذریم چون نمیتونیم چون نمیخواهیم که بتونیم به همین اسانی همه خاطره ها آدمها ارزو میشه
دیدی چقدر راحت شکسته شد
من 1 ساله که ازدواج کردم . قبل از همسرم با دو تا سر دیگه دوست بودم که هیچی جز دوستی نبود . من برای اونا دوست خوبی بودم و اونا برای من. بعد با همسرم دوست شدم که که به نظرم مرد خوبی اومد و بعد ازذداج کردم. چیزی که مهم هست و من نگفتم اینکه من از زمان راهنمایی از ژسر خاله ام خوشم می¬اومد. هنوزم یه وقتای که میبینمش حس میکنم دوستش دارم. من واقعا نمی¬دونم اونم منو دوست داشت یا نه ... هیچ وقت نفهمیدم و شاید اون هم نفهمید که دوستش دارم . من یا اون تو این زمینه هیچ شیطنتی نکردیم .حالا که ازدواج کردم تازگی ها شروع کردم به مقایسه همسرم و ژسر خاله¬ام . من میدونم شاید اگه با اون ازدواج میکردم به اندازه الان خوشوقت نبودم . این ماجرای مقایسه کردنم در ذهن داره یواش یواش منو دچار یه حالتی میکنه که نکنه من اصلا این ادم رو دوست نداشتم و باهاش ازدواج کردم . بعد مرحله جدید خوره¬های مغزی من شروع میشه ... دیدی اون روز چی کار کرد .... دیدی باباش چیکار کرد ..... دیدی مامانش ... دیدی خواهرش ... دیدی داداشش و شما تا ته رو دیگه میدونید ... این افکار و بیکاری تو خونه (6 ماه هست که از سر کارم دراومدم و دنبال کار میگردم) منو شدیدا دچار بیخوابی و بیحوصلگی کرده ... ظهر از خواب بیدار میشم ، براینکه صبح خوابیدم و تمام برنامه زندگیم بهم خورده ..... تقریبا از زندگی ساقت شدم ... از خواب که بیدار میشم تا همسرم از سر کار بیاد فقط 5 ساعت وقت دارم یعنی من 5 ساعت بیدار شدم اون 9 ساعت کار کرده ... یه لیوانم اب دستش نمیدم ... بعضی وقتا واقعا دلم براش میسوزه ... من که هم کار میکردم هم درس میخوندم و همیشه خونم مرتب بود حالا نه درس و نه کار و نه خونه مرتب ... اون سرکار میره و لباس هاش رو هم خودش اطو میکنه .... و خیلی از کارای که من وقتی تو خونه هستم میتونم انجام بدم ولی حال ندارم .حالا یه مشکل دیگه هم اضافه شده خواب میبینم که با کس دیگه¬ای ازدواج کردم و اون نه همسرم هست نه خاله زاده . این خواب ها دیگه خوردم کردن. قبلا سر یه موضوع کوچیک دعوا میکردیم ولی الان این موضوع رو حل کردم و به خودم گفتم برا هر موضوعی که فکرمی کنم داد و بیداد می خواهد به خودم بگم ، ولش کنه یا اهمیت نده ، تا دیگه دعوا نشه چون نه اون دعوای هست نه من ... ولی تو این موضوع مقایسه کردن ، ناخداگاه اتفاق می¬افته و احساس بدی به من میده .از اینکه هیچ کار مفیدی نمی کنم و همه وقتم به بطالت میگذره خیلی ناراحتم... توصیه شما به من چیه ؟؟؟!!!!!
سلام علی جان
موضوع فقط یکی دوتا نیست اینجا یه موردشو میگم ایشاله بقیش باشه برای بعد---البته من از این حرفا قصد جدا شدن یا قهر کردن باهمسرم رو ندارم چون خیلی دوستش دارم و اخلاقای خوبش اخلاقای بدشو پوشش دادن اما....فقط دنیال یه راه حل میگردم که یا درست بشه یا حداقل به خودم آرامش بده که ذهنم درگیر نباشه
مشکل ذهنی در موردش زیاد دارم اما یه مسئله که جدیدا خیلی رفته تو ذهنم اینه که شوهر من عکس زنهای فشن یا خواننده و بازیگرهای هالیوودی تو گوشیش زیاد داره – نمیدونم از دیدن اونا چه لذتی میبره اما منو خیلی اذیت میکنه احساس میکنم داره به خانم دیگه ای توجه میکنه – اینم بگم که شوهر من و خانوادش خیلی مومن و متدین هستن – حتی یکبار بهش گفتم اگر من عکس Hot men تو گوشیم باشه خوشت میاد گفت نه ! اما تاثیری تو رفتارش نداشت – در ظاهر که اینطور نشون نمیده و آدم سربزیری هستش اما پیش خودم حس میکنم به زنهای دیگه کم توجه نمیکنه! این برام دردناکه..... خانومای متاهل منو درک میکنن.....؟؟؟؟
زمان نامزدیمون صحبت همکاراش بود که خانوماشون نمیذارن عکس زنهای سکسی تو گوشی شوهراشون باشه از من پرسید که از این قضیه ناراحت میشی یا نه منم علیرغم میل باطنیم گفتم نه (دوست ندارم هیچوقت محدودش کنم با وجود تمام محدودیت هایی که برام گذاشته)
شما بگید چیکار کنم که یا اینکارو نکنه یا حداقل بتونم روحمو به آرامش برسونم
سلام علی جان
من 27 سالمه و حدود 8 ساله که عروسی کردم و با شوهرم هم دوست بودیم و عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم
تا اینکه چند ماه پیش متوجه شدم شوهرم رفته زنی 43 ساله رو که تقریبا همسن مادرشه (شوهرم 28 سالشه) رو صیغه کرده و با هم هستند.قابل ذکره که یک هفته بعد از تاریخ صیغه نامه که بعدا دیدم من حامله شدم و الان هم باردار هستم.نکته اینکه من و شوهرم واقعا لیلی و مجنون بودیم
نه تا حالا هیچ کدوممون مسافرت مجردی رفتیم نه یک شب دور از هم بودیم و نه هیچی در ضمن من یه دختر5 ساله هم دارم و همه فامیل هم همیشه میگن اگه یه مرد خوب تو دنیا باشه اونم شوهر منه یعنی کسی فکرش رو نمیکرد که شوهر من همچین کاری بکنه و خلاصه هر چی از خصوصیات اخلاقی شوهرم بگم کم گفتم
و من الان هنوز سر خونه و زندگیمم و به خاطر دو تا بچه مجبورم بمونم و بسازم البته رابطه شوهرم با اون زن تموم شد و شوهرم اومد و کلی اظهار پشیمونی کردو گفت به خدا نفهمیدم گول خوردم قصدم کمک بود و از این چرت و پرت ها و من حتی خانواده خودم هم نفهمیدن و فقط پدر و مادر شوهرم فهمیدن که الحق هم حسابی پشت من در اومدن ولی الان حسابی دل شکسته پریشونم و فقط به بچه کوچکم و بچه ای که در راه دارم فکر میکنم و به این فکر میکنم که من از هیچ چیز شوهرم کم نذاشتم و اینو خودشم همیشه گفته و میگه و همینطور همه میگن ولی چقدر مردها بی عاطفه اند و چقدر طالم که به خودشون اجازه میدن هر کاری بکنن ولی اگه زنشون به یه مرد نگاه کنه پدرش رو در میارن
حالا لحظه لحظه میشینم و به رابطه شوهرم با اون زن فکر میکنم و دارم دیوونه میشم
تو رو خدا کمکم کنید حس شک و بدبینی ازم دور نمیشه با اینکه الان مطمئنم شوهرم الان بهم وفاداره و کلی قسم و آیه و قرآن که دیگه همچین چیزی پیش نمی یاد و یکبار بوده و خطا بوده ولی دیگه دلم صاف نیست دلم به زندگیم گرم نیست دلم برای تنهایی خودم میسوزه همینطور دو تا بچه هام
کمکم کنین خودمو آروم کنم یه لحظه نمی تونم به خودم و زندگیم فکر کنم فقط هی میگم چرا اینکار رو با من کرد؟
آخه تو که میدونستی من این موضوع رو بفهمم میمیرم پس چرا اینکار رو با من کردی؟ یعنی آدم انقدر سست اراده؟
سلام
یه سوال دارم
شما تو بلاگفا هم وبلاگ داری ؟!!
به نظرم ...
نه دوست عزیز
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است
خوشحالی که دلمو شکستی؟؟؟
بدان ای نازنین آنچه شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی
زندگی اجبار است ... مرگ انتظار است ...
عشق یک بار است ... جدایی دشوار است ...
ولی یاد تو تکرار است ... !