فقط لحظه ای تنهام نزار ای عشق

احساسات خودم نسبت به محیط پیرامونم ......

فقط لحظه ای تنهام نزار ای عشق

احساسات خودم نسبت به محیط پیرامونم ......

چند دقیقه پس از خداحافظی ای دوباره...

دست هایم را که فشرد قلب و روحم در سخت ترین ثانیه های زندگی قرار گرفت. مرا میان آغوشش گرفت ، اشک هایم را با سرانگشتان مهربانش گرفت و باز در گوشم قصه ی مهربانی را زمزمه کرد. دیوانه شدم و باز میان ابهام قانون های زندگی ها حیران ماندم... اشک هایش را که از چشم هایش میگرفتم عمیق ترین دردهای هستی مرا در خود کشیدند و وقتی جاده او را با خود برد تمام غرور و سرکشی ام فدای یک نگاه دیگر او شد... و زانو زدم روی تن داغ جاده... التماس کردم... خود را گم کردم و تمنای با او بودن را با ناله فریاد زدم... باور کنید همه ی وجود خود را برای با او رفتن گرو گذاشتم اما "نشد"... جاده که او را با خود برد ، من هم رفتم. با همه ی دردهای غریب درونم. من هم رفتم. با تمام درماندگی ها و تنهایی هایم. وارد اتاقم که شدم همه چیز بوی او را میداد. انگار میان بزرگ ترین اتفاق روزگار تنها مانده بودم. انگار دردناک ترین ثانیه های زمانه مرا در خود کشیده بودند... یادگار حضورش روی تمام اشیای اتومبیلم مانده بود... روی صندلی که پر از عطر حضور پاک و مهربانش بود نشستم.
 موبایل را برداشتم و این اس ام اس را برایش خواستم بفرستم : "انگار باز هم عاشق تر شده ام"... و دوباره تکرار غریبانه ی اشک ها و بی قراری ها... یعنی خدا دلش نمی سوزد؟؟!!!