فقط لحظه ای تنهام نزار ای عشق

احساسات خودم نسبت به محیط پیرامونم ......

فقط لحظه ای تنهام نزار ای عشق

احساسات خودم نسبت به محیط پیرامونم ......

برای دلم که هیچ کس ندیدش

  

روز هایی هست که نمی دانی چرا, نمی دانی برای که , برای چه, و آخر چه دلیلی می تواند  پشت اینهمه شوری و تلخی انباشته شده باشد. مثل کیسه ای پر از اشک می شوی شور و تلخ.

 مثل آن خوابی که در آن مرده بودی و دری دو تکه  و سنگی تو را از بیرون از دنیای سیاه و سفید بیرون جدا کرد و داخل عجب رنگهای تر و تازه ای داشت با کیفیت ١٩ شاید هم ٢٠ مگا پیکسل  و تو در اتاق ابدی ات که سقفهای کوتاهی داشت و با گونی مثل اتاقکهای هنری پوشیده شده بود  وقتی به مرگ ناغافل خودت فکر می کردی و به سیاه و سفیدی بیرون و رنگهای داخل اتاقت و دنبال تلفنی چیزی می گشتی تا برای علی اس ام اسی زنگی چیزی بزنی و بگویی نگران نباشد اینجا همه چیز بطور مشوکی رنگی است... ناگاه  زنی برایت یک لیوان اشک تازه آورد و گفت هرکس روز اول زندگی بعد از مرگش در اینجا باید تمام اشکهایی که برایش ریخته شده را بنوشد !

و تو نوشیدی و عجب خوابی بود که حالا بعد از گذشت سالها از آن خواب هنوز و هنوز شوری و تلخی آن نوشیدنی و طعم ابدی اش را  حس می کنی.

مثل روزهایی که از شرکت می زنی بیرون. لاقید.. بدون کیفی. چیزی که دستت بگیری. و دستت در هوا تکان می خورد - لاقید-

و همین طور که می روی انگار که نمی روی از بس که معلوم نیست کجا می خواهی بروی و کنار چراغ قرمز شده از نمی دانم چی می ایستی می ایستی می ایستی.

چرا اما . می روی می نشینی روی همان نیمکت و یا نیمکت کناریش چه فرقی می کند می نشینی روی همان نیمکتی که یک عصر در ....... آذر ماه و یا ........ آذر ماه  رویش نشسته بودی لاقید- و پاهایت  را روی هم انداخته بودی و می گفتی

- نه - نه- فعلا بهش فکر نمی کنم.

الان که خوب فکر می کنم نیمکت کناریش بود اما چه فرقی می کند مهم این است که بالاخره فکر کردی و یا فکر نکرده راهی شدی.

راهی شدی به سمت اتاقی که ابدی نیست و  تصور ابدی بودنش اعصاب هر موجود متزلزل فانی را خورد می کند.

با خودت حرف می زنی. بلند و گاهی زمزمه وار.

- می خواهی بریم یه جای خلوت قهوه بخوریم و به شکلهای فنجونت خیره بشی؟

- می خواهی بریم دربند و درکه  

- دوس داری کاملا لخت بشی جلوی آینه سالسا و فلامینگو و عربی و آذری برقصی و از خستگی و عرق و قاه قاه خنده ضعف کنی؟

-  می خواهی بریم استخر؟  از روی تنهایی ات شیرجه بزنی تو عمیق؟ از روی تنهایی ات نفس بکشی - عمیق-

- می خوای بریم لباس ورزشی تازه ات رو بپوشی بریم بدویم؟ دو چرخه سوار شیم؟

- می خواهی بریم تو تراس خونت  که هنوز نچیدیش بشینی زل بزنی به لونه گنجشکها که تو دیوار ...

دیوار... دیوار.

دیوار هم دیوانه شد .  از بس  چیزی  رویش ننوشته ام.

و تو فقط یک  آجر تو یه دیوار  هستی. یه رنگی هستی در یک بوم رنگ در یک  تابلو. یک نخ یک گره تار و پود در یک  بافت. یک بافت زنده. با تمام علائم و ویژگیهای حیات.

می بینی چقدر مجبوریم؟

چقدر تحت شرایطیم؟

و اون روز که شاید دیروز بود و یا امروز چه فرقی می کنه هیچکدوم از این پیشنهادها حالتو خوب نکرد جز دیوار.

جز آجر دیوانه ای در دیوار.

 

علی . فروردین . یک هزار و سی صد و چندادو چند. 

 

راستی روز مادر برای مادرم چی بگیرم بهتره ؟؟؟؟